به گزارش مفدا کرمانشاه، یازدهمین جشنواره بینالمللی «سیمرغ» با شعار «هرخانه، یک پایگاه سلامت» و با هدف گسترش و ترویج فرهنگ اسلامی-ایرانی و ترویج فرهنگ سلامت با بهرهمندی از ابزار هنر و شناسایی و رشد استعدادهای فرهنگی و هنری دانشجویان و نخبگان جامعه در ماههای آتی برگزار میشود و علاقهمندان میتوانند در پنج بخش تئاتر، فیلم، ادبی، هنرهای تجسمی و موسیقی در این جشنواره شرکت کنند و محدودیتی برای شرکت متقاضیان در رشتههای مختلف وجود نداشته و عموم علاقهمندان میتوانند در این جشنواره شرکت نمایند.
جشنواره فرهنگی هنری سیمرغ یک جشنواره بینالمللی است که ده دوره از برگزاری آن میگذرد. این جشنواره با میزبانی وزارت بهداشت برگزار میشود و در کنار بخش اصلی ویژه دانشجویان علوم پزشکی کارمندان و اساتید علوم پزشکی و سایر علاقمندان و هنرمندان میتوانند در این جشنواره حضور پیدا کنند.
استقبال از این جشنواره هر سال نسبت به سال گذشته افزایش داشته است. در سالهای گذشته از کشورهایی از جمله آمریکا، آلمان، روسیه، افغانستان، تاجیکستان و ترکیه و سایر کشورها در این جشنواره شرکت کردهاند.
در اینجا متن نثر ادبی «فکر کردن به تو در فاصلهی دو بازجویی» به قلمامیرمحمد خوبان ازغدی، دکتری پزشکی از دانشگاه علوم پزشکی بجنورد را باهم میخوانیم:
فکر کردن به تو در فاصلهی دو بازجویی
دارم به تو فکر میکنم و احساس خوبی که دارم مرا میترساند. میترسم بمیرم و اشکها صورتت را زیبا کنند. میترسم جنگ زخمیام کند، پایم را از بدنم جدا کند، دستم را بشکند و چشمهایم را برای همیشه ببندد. شاید تفنگی را به سینهام بکوبد تا استخوانهایم به تابوتی بدل شوند. شاید دستمالی سفید ببندد به چشمانم و هفت سرباز را بنشاند تا به نوبت شلیک کنند به قلبم. اما حتی اگر بمیرم هم حسی خوشایند دارم. مثل فکر کردن به تو در فاصلهی دو بازجویی.
من میجنگم برای خواهرم که از عروسی برگردد و نیلوفرها را از لباسش بتکاند. من میجنگم برای برادرم که از کلاس سوم به خانه بیاید و کتابهایش را باز کند روی قالی دستباف مادرم. میجنگم برای مادرم که زیر درخت توت لباسهای مرا پهن کند، شاید پدر دوباره برگردد. من میجنگم برای تو و عشق که پیراهن شهیدی است با هزار مدعی.
حالا به تفنگی فکر میکنم که کودکی را نشانه گرفته باشد. به نامهی سربازی که دیرتر از خبر مرگش رسیده باشد. پدرم میگفت مرگ نامهای مختلفی دارد، آتش که مزرعهای را میسوزاند، ماهی قرمزی که در خاک بال بال میزند تا زنده بماند. نفرتی که از چشمان تیزبین تو شلیک میشود. تک تیراندازی که نفسش را حبس میکند تا در بهترین زمان شلیک کند. گاهی جنگ کارش را ناشیانه انجام میدهد، انگار هر بار اولین بار است که کسی را میکشد. گاهی به دست یا پایی قناعت میکند و گاهی بدون دست زدن به کسی او را میکشد. مانند کسی که سالم از جنگ برگشته است؛ اما خوب که نگاهش میکنی قسمتی از خود را در میدان نبرد جا گذاشته است.
بوسهات طعم باروت میدهد. مثل گردانی که از شهرها میگذرند، از پلها میگذرند و جادههایی را طی میکنند که دوباره از آن برنخواهند گشت. مثل سربازانی که گور دستهجمعی خود را میکنند و مرا یاد پرندهای میاندازد که در گودالی آب پرواز میکرد و عکسش در آسمان افتاده بود.
لبخند زدم. لبخند زدی. دست تکان دادم. دست تکان دادی. راه افتادم و قطره اشکی که روی گونهام بود مرا به فکر فرو برد. آیا وقتی کسی به آنها نگاه نمیکند، آینهها هنوز همه چیز را منعکس میکنند؟
ارسال نظر